هومان جان هدیه خوب خدا

خاطرات

واقعا متاسفم

امروز اومدم وبلاگ عسلمو چک کنم دیدم دو تا احمق نظر گذاشتن واقعا براتون متاسفم احمقا یکی اسمش تارا بود و اون یه احمق دیکه امی

نمیدونم چی بهتون بگم که لایقتون باشه فکر نکنم بتونم چیزی بگم اما واقعا شما دوتا رو باید تو اسطبل  ببندن نه اینکه خیلی راحت و اسوده با کامپیوتر تو دنیای مجازی وارذ بشین واقعا متاسفم برای احمقایی مثل شما

دیگه وجود کثیفتونو وارد وبلاگ پسر من نکنین

[ يکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 1:01 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

روزهای پاییزی منو پسرم

عشق مامان این روزا اینقدر شیرین شدی که نگو به حدی خواستنی شدی که دلم میخواد بخورمت بعضی وقتا نمیدونم چیکارت کنم اینقدر که ناز میشی

ایره لغاتت خیلی وسیع شده و 12 تا دندون دراوردی خوشبختانه سر دندون دراوردن اذیت نشدی یه سرما خوردگی مختصر داشتی کهه خدا رو شکر خوب شد

یه خورده از حرف زدنات بنویسم تا یادم باشه چه روزهای شیرینی داریم منو تو

صبح که از خواب پا میشی همینکه چشماتو باز میکنی میگی مامایی بوووش اخه بهت یاد دادم بوس صبح به خیر و بوس شب به خیر واسه همین دیگه کامل بلدی چیکار کنی و دل منو میبری

تمام اعضای بدنتو با اسماشون بلدی و میگی

چشم (چیش)

ابرو (ابو)

دماغ(مما)

گوش

دست(دس)

پا (با)

مو و بقیه رو هم با اشاره نشون میدی

مثل طوطی هر چی میگم تکرار میکنی

شیر (هیر)

موز(نو)

جوجه(دوده)

تخم مرغ(گاگا)

 

خلاصه همه چیزو دست و پا شکسته میگی و من متوجه میشم

تازه خاله یه کلمه بهت یاد داد و همینکه یه بار گفت شما هم سریع پشت سرش تکرار کردی . ما مردیم از خنده

خاله بهت گفت بگو قسطنتنیه  بعدش تو هم سریع پشت سرش گفتی اوسطننییه دیگه مامترکیدیم از خنده پسر باهوش مامان

خیلی کارا بلدی ماشالا خیلی زرنگ و باهوشیعاشق توپ بازی و نقاشی و ماشین بازی هستی و عاشق انی که شلیک کنی و ما هم بیفتیم مو مثلا انگار که به ما شلبک کردی

خلاصه کلی منو تو روزهامونو با هم پر میکنیم

همش داری به من دستور میدی مثلا اینو بیارم و اونو نیارم

اشاره میدی بیا (ایا) و همینکه میخوام دعوات کنم میگی (داد نه) و منم خندم میگیره و بیخیالت میشم

خیییییییییییییلی شیرینی روابط عمومیتم عالیه با هر کس که برخورد میکنی اول میری میبوسیش و اونام کلی ذوق زده میشن

با بچه های دیگه خیلی خوبی و به محض دیدن یه چه سریع  میبوسیش پسر با محبت من

بابا که از سر کار میاد خونه همینکه به محض اینکه با من دست میده شما میدوئی بغلش و میگی بوش بوش

به دنت میگی ننت و خیلی هم دوسش داری پسر نازنیم

بعد از ظهر ها وقتت با بابا جون میگذره و همش با هم میرین بیرون و گردش منم یه خورده به کارام میرسم

عاشق بابایی هستی چون خیلی دوستت داره و به حرفا و خواسته هات توجه میکنه خییییییییییییلی زیاد و کلا یه بابای پر حوصله هست همه هم همین نظرو دارن و همیشه میگن بهم 

 

 

 

[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 0:43 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

عذر تقصیر بابت تاخیر

پسر نازنینم ببخشید مامان تنبلی کرد و نیومد وبلاگتو اپ کنه اما از این به بعد قول میدم همیشه عکساتو بزارم و همه شیرینکاریهاتو بنویسم خوب حالا یه عکس خوشگل ازت بزارم تا ببینی چقدر مرد شدی عشق کوچولوی من

[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 0:14 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

هومان اینجا هومان اونجا هومان همه جا

الو سلام بابا جون داری میای خونه برام بیسکویت بخر

اینجوری میگیری کنترلو یا تلفنتو میگی ایو ایی

پسر مهربون من همیشه به مامانش کمک میکنه

 


ادامه مطلب

[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 1:07 بعد از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

عکس قدمهای کوچیکت

[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 12:05 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

هومان و اولین شب یلداش

اینم از شب یلدا بازم خیلی خیلی ساده و بدون تدارکات راستش اصلا وقت نکردم برات کاری بکنم ایشالا سال بعد حسابی از خجالتت درمیام مامانی فقط یه لباس هندونه ای برات پوشوندم

 

امااااااااااااااا یه اتفاق خیییییییییییلی خییییییییلی شیرین افتاد شما دقیقا تو شب یلدا را افتادی اونم

[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

هومان جان و خونه جدید

وای مامانی بالاخره اپارتمانمونو فروختیم و یه ویلا خریدیم اخه باباجون هیچوقت از اپارتمان خوشش نمیومد و همیشه تو برنامش بود که خونه ویلایی بگیریم ما هم بعد از کلی گشتن بالاخره یه دونه نوساز پیدا کردیم و تا بهمون تحویل بده 15 روزی طول میکشه ما هم تو این مدت اسباب و اثاثیه رو جمع کردیم و رفتیم خرید واسه خونه جدید

اینم از شما که تو همه مراحل  اسباب کشی مثل شیر به ما کمک کردی


ادامه مطلب

[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

هومان 10 ماه و نیمه

خوب پسر نازم درسته دندونات تو 9 ماه و 17 روزگی دراومد اما دیگه برات جشن و از این چیزا نگرفتیم اخه کلا خودم زیاد اهل این شلوغ بازیا نیستم واسه همینم رفتیم خونه عزیز جون و اونجا دور همی گفتیمو خندیدیم یه سفره ساده هم پهن کردیم که مامانم میگفت از قدیما این جوری بود که بچه دندون که درمیاورد میذاشتنش رو سفره که ببینن چیو برمیداره و مثلا در اینده همون میشه شغلش

ما هم هر چی چیزای خوب خوب بود گذاشتیم که ببینیم شما چه کاره میشی که شما هم یه کتاب برداشتی و نتیجه ارا این شد که شما دانشمند میشی

اینجا اماده شدی که بریم


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 24 اسفند 1391 ] [ 4:37 بعد از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

اینجا بهت میگفتم دست نزنی بووه ولی تو دست زدی و میخواستی منو توجه کنب که خبری نیست

 

اینجا یاد گرفته بودی دیوار و بگیرو سرپا وایسی

اخه اون زیر چیکار میکنی

اینم از هنرنماییت خوشگلم عشقم


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 24 اسفند 1391 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

پسرم اماده میشه بره پارک

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 6:47 بعد از ظهر ] [ ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد